معما

۱) دو مرد نسبت به هم، دايي وخواهر زاده اند. يعني اولي دايي دومي و خواهر زاده اوست، دومي نيز دائي اولي و خواهرزاده وي مي باشد. چطور چنين چيزي ممكن است؟
 
۲)در این معما دو اتاق در مجاورت هم داریم که هیچکدام پنجره ندارند ولی هر کدام یک در ورود و خروج دارند. در یکی از اتاقها سه چراغ و در اتاق دیگر سه کليد برق مثل هم وجود دارند.ما نمی دانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن می کند.

الف: ميتوانيد هر چند مرتبه که بخواهيد کليدها را روشن و خاموش کنيد.

ب: نبايد بيش از يک بار وارد اتاقي که چراغها در آن قرار دارند شويد. فقط يک بار مي توانيد وارد اتاق چراغها شويد و وقتي بيرون آمديد ديگر نمي توانيد به اتاق چراغها برگرديد.

ج: نبايد از کسي کمک بگيريد و هيچ وسيله اي هم در اختيار نداريد.

سوال: معلوم کنيد که هر کليد کدام چراغ را روشن مي کند؟ (مثلا: کليد وسطي لامپ وسط را روشن مي کند يا يکي از دو چراغ کناري را ؟ ، بايد معلوم کنيد که هر سه کليد مربوط به کدام چراغها هستند.)

 
ببینم کی می تونه جواب بده.
 
محسن احمدی کاکی
 

یادی از دوستان

هادی صداقت

سلام دوستان

خیلی وقت بود به علت گرفتاری نتونستم سر به وبلاگ بزنم ولی الان بعد از چند ماه که به وبلاگ سر زدم دیدم که دوستان جدیدی عضو وبلاگ شدن.

من 29 شهویور ماه با تلاش فراوان تونستم دفاع کنم و الان هم توی دانشگاه صنعتی شاهرود مقطع بعدی رو شروع کردم. اسماعیل خواجه هم این روزها اینجاست و تا یکی دو هفته آینده دفاع می کنه . به امید دیدار حقیقی همه.


سلام دوباره

ای رفیق هم دل و هم کیش من
ای فراقت مایه ی تشویش من
دیگر ای هم طالع همریش من
نیستی در پشت یا در پیش من
در صف نان و پیاز و باقلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
گر چه بر خاک لحد سر می نهی
شکر حق کن کز گرانی می رهی
با دلی پر غصه و دست تهی
نیستی مجبور تا دیگر دهی
ده تو من از بهر یک پپسی کولا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
بار هجران تو پشتم را شکست
حیف کاخر مردی و رفتی زدست
ای فقیر بینوای حق پرست
کاش بودی زنده تا بینی که هست
ذرت بو داده همسنگ طلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
ظاهراً رخسار خندان داشتی
باطناً نه گوشت، نه نان داشتی
تو طلبکار فراوان داشتی
وز همه این راز پنهان داشتی
چونکه مُردی گشت رازت برملا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
ای که با قرض فراوان مرده ای
نسیه از هر کاسبی آورده ای
لیک آخر مالشان را خورده ای
داده جان، لیک جان در برده ای
از جفای عده ای ظالم بلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
رفتی و گردید ای نیکو سرشت
بسترت از خاک و بالشتت ز خشت
ای رهیده از غم هر خوب و زشت
در جهنم رفته ای یا در بهشت
با علم بنشسته ای یا با علا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
ای که مرگت نعمتی جان پرور است
جایت آنجا پای حوض کوثر است
یا به دوزخ یا به جای دیگر است
هر کجا باشی از اینجا بهتر است
چون نداری غصه ی قحط و غلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
حیف دیگر نیستی در این دیار
تا ز قطع برق مانی در فشار
تا که افتد پنکه و کولر زکار
در هوای آتشین و شعله بار
چون هوای ظهر دشت کربلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
پاکی و بهداشت از ما کرده قهر
سوسک، عقرب، موش، خرکاکی به شهر
بهر ما آرند بیماری و زهر
از عفونت گاهگاهی آب نهر
می شود یا آور بیت الخلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا
من هم آخر سی چهل سال دگر
می کنم سو تو در آنجا سفر
تا برایت آرم از اینجا خبر
کاین درخت آورده قدری بار و بر
وین بنا جسته است قدری اعتلا
خوب در رفتی از اینجا ناقلا

                                          هاشم معصومی-شاعر متقلب

تازه وارد..................

      سلام دوستان 

وقتی فهمیدم آقای صداقت این وبلاگ رو ساخته خیلی خوشحال شدم که از طریق بتونم از بروبچ با حال خبری بگیرم.از اقای صداقت تشکر میکنم.متاسفانه من مثل بقیه بچه ها نتونستم مرزهای علم ودانش رو فتح کنم واین شد که رفتم به سمت چرخ نابسامون صنعت.حالا هم عسلولوله هستم.خیلی خوب میشه اگه فرصتی بشه دوباره دور هم جمع بشیم یا به قول بروبچ گردهمایی داشته باشیم.

                                                                                                                                           مفیدی فرد/

 

یه شعر

آدمک آخر دنیاست ! بخند!

آدمک مرگ همین جاست ! بخند!

آن خدایی که بزرگش خواندی.....

به خدا مثله تو تنهاست! بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد

شو خی کاغذی ماست بخند!

آدمک خر نشوی گریه کنی


کل دنیا سراب است بخند 


فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست! بخند!

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ! بخند!

راستی انچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست! بخند!

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست !

بخنــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــد

من اومدم

سلام به همه

خبردار شدم مسعود دورتمونده و ممد هم تهرون. ايشالا موفق باشن. 

  • راستش دانشگاه كه تموم شد بعد از هشت نه ما يلللي تللي(علافي) شديم سرباز نظام و ساكو ورداشتيم با سر تراشيده رفتيم آموزشي چالوس با اون آش رشته ي معروفش كه البته دوستان بعدا بهم گفتن آش رشته بوده ما كه شباهتي به آش رشته تو اين آش نديديم. بعد از دو ماه آموزشي هم گفتن احمدي بايد بري كيش ما هم رفتيم كيش و بعد از حدود سيزده ماه (پنج روز هم اضافه خدمت) كارتمونو گرفتيم. برگشتيم خونه. حالا بيا و دنبال كار بگرد مگه كار پيدا مي شه (به قول علي كديور كارها همه پر شده بود و ما دير رسيده بوديم) يه پنج ماهي هم دنبال كار گشتم تا بالاخره به طرفه العيني رفتيم طاهري سر كار(عجب كلمه تيميزي نوشتم). بعد از حدود چهار ماه گفتن احمدي نميخايمت من هم ساكو ورداشتم و برگشتم خونه ولي اين بار دو هفته اي به كمك دوستان كاري تو عسلويه جور شد و حالا هم اونجام.

با توشككر

محسن احمدي كاكي

کجججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججایییییییییییییییییییییییییییییین

بابا با مراما کجایین پس مردم بس که اومدم احوالی ازتون بگیرمو کسی سر نزده بود.ای تو روح هر چی بی مرامه

ممد مقیمی